روز شمار تقویم پوسیده خانه را که نگاه میکنم تاریخ میگذرد و نزدیک به روزی میشوم که یادش فقط حسرت به دل بر جای میگذارد.
یاد اور تمام لحظاتی که چشم در چشم دخترکی هفت ساله فرو میبردم و او با زبان بی زبانی از حسرت نشستن برپشت نیمکتهای مدرسه ای حرف میزد که که صدای بازی لیله و گرگم به هوایش را بارها با گوشه های کوچکش شنیده و همکلاسیهایش بارها با لباسهای کوچک و رنگ و وارنگشان از مقابل چشمان کم سویش گذر کردند.
ان روز بر من خیره گشت تا سفیدی چشمانش را نظاره گر باشم و صدای نفس های اخرش را شنونده.
و امروز نه از چشمی خبری است که به من زل بزند و نه از سینه ای خسته که نفس ها را به سختی به بیرون میداد.
امروز چهار اردیبهشت را چگونه از این تقویم پاره پاره دلم پاک کنم.
ای وای از این روزشمار لعنتی.
بیچاره مادرش ...
خواهرم لیلا ...


