نه دلی پر از صداقت همش یکدستیست
نه یکی بودن به معنای عاشقی و سادگی
بلکه با دروغ و جدل یه مشت نگاه باطلی
اون نگاه ها اون صداها همشون یه جور معمان
همشون یه چور سوالن
همشون بی سر و معنان
شهر شده شیشه ای و یه عالمه نور
ای دریق از دلای سیاه و اون لبای سوت و کور
کجاست بابای پیر و اون خونه های کاهگلی
کجاست صدای سنتور و حوض و شبای عاشقی
میگن قدیم یه عالمه ادم عاشق داشتیم
دل و دلبر بود یک ظاهر و باطن داشتیم
ولی افسوس که دیگه کفترا دونه ندارند
نه صفا دارن نه محبت دیگه خونه ندارند
خونه ها شده همشون سنگ نما
گذشت اون روزای خوب و با صفا .
شعر از هرکی!!!
گوئیکه بلا بر سر او ریخته شد
منصور ز سر عشق تو میداد نشان
حلقش به طناب غیرت اویخته شد
رفتم که به او بنگرم
یادش تمام جگرم
خون کرد و اتش زد به دل
با جای جای پیکرم
. . .
رفتم به یادش جان دهم
با روح او پیمان دهم
چشمان و رخ بنگرم
فریادی از جان سر دهم
. . .
اما کنار قبر او
جز نام و سنگی رو به رو
زلف و دو ابرویش نبود
تا من بخیزم سوی او
. . .
تا من به قربانش روم
بوسه به چشمانش زنم
ای رسم این بازی نبود
تو رفتی او ....
من زره زره جان دهم.
هرکی!!


